بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

کی بلده؟؟

به نام خدا... کی بلده توی خونه لباس راحتی بپوشه... بعد گیر بده به کفش مهمونی ش و اونم بپوشه و حسابی خوش تیپ بشه؟؟؟ کی بلده تا قطره اهن و دست مامانش میبینه به سرعت نور فرار کنه و بره تو بغل خرسش؟؟؟ کی بلده از شدت خود شیفتگی عکشو تو بغلش بگیره و هی تو خونه بچرخه... گاهی هم یه ماچ نثار عکسش کنه؟؟؟  کی بلده اینطوری لم بده و مثل آدم بزرگا تی وی ببینه؟؟؟؟ آخه کی انقده آقا و با شخصیته؟             ...
15 بهمن 1391

تو خودت نمره ی بیستی

به نام خدا... بیست ماهه َشدی... در حالی که خودت بیست بیست بیستی ... ماهی... گلی... شلوغ میکنی... ریخت و پاش میکنی... میشکنی... به هم میریزی... لج میکنی... گریه میکنی جدیدا( اونم نصفه شبا) کاری که از بدو تولد به ندرت انجام دادی...گاهی تا ته بشقاب رو میخوری... گاهی لب به غذا نمیزنی... قطره ِ آهن و نگه میداری تو دهنت و فرار میکنی و قورت نمیدی تا یه جای امن بریزی بیرون.... توی ماشین یه جا بند نمیشی...  ته مونده ی چایی هر کی که باشه رو با ولع سر میکشی!!!!   حالا با چه دردسری باید لیوان و از دست تو گرفت بماند.... و البته ... مهربونی... مهربون مهربون... همه میدونن... هر کی قربون صدقت بره بوسش میکنی.... مامان و که کشتی با ای...
5 بهمن 1391

همچین پسری کی دیده؟

به نام خدا همچین پسری کی دیده؟؟ از کجا شروع کنم نمیدونم... از ادا و شکلک های جدیدت؟؟ از تقلید چشمای گربه ی مصطفی   یا گربه ی نازی؟...(گربه های توی کتابت)چقدرررررر هم ماهرانه این کار و میکنی... از بی بی  گفتنت به جای نی نی !!!  ایگل به جای عقاب!!!   مرحبا به تو... تا کی میخوای به این شیرین شدن و دلبری هات ادامه بدی نمیدونم.... من که دیگه هلاکتم پسر... هلاک اون دستای توپولی که گاه و بی گاه... آروم آروم صورت مامان و نوازش میکنه... بعدشم یه بوسه ی آبکی...به به تر و تمیز بودنت برام ثابت شده.... روزی ١٠٠ بار خونه رو جارو دستی میکشی... بعد میبری کنار سطل زباله ١٠٠ بار باز و بسته میکنی... مثلا که داری آش...
27 دی 1391

شرح روزهای اخیر

به نام خدا... بردیای عزیز تر از جونم... چند تا کتاب برات خریدم... که برخلاف بقیه کتابها و دفتر نقاشی ها فعلا سالمن...  بسی جای خوشحالی داره برام... کم کم داری علاقه مند میشی به ورق زدن و تماشا کردن کتاب...  منم در نقش یک راوی صبح تا شب باید عکسای کتاب و توضیح بدم... اعتراف میکنم که گاهی مخم سوت میکشه به خاطر این همه تکرارررر... فدای سرت مادرررررر چند تا عکس هم از روزهای اخیر دارم برات... باز هم هنرمندی: اخمت موقع تمرکز روی کتاب هم مثل بابایه... لیمو شیرین هم که اصلا دوست نداری!!!!  تموم شد... ...
22 دی 1391

یک روز و چند عکس

به نام خدا... تصاویر گویاست... وسط نماز خوندنم کاری پیش اومد... رفتم و وقتی برگشتم این لحظه رو دیدم...خدایا ممنونم که دوربین دم دست بود و شارژش به اندازه ی کافی... ده بار تکرارش کردی... خوش به حال خدا... چند ساعت بعد یه فیلم چند دقیقه ای ازت گرفتیم که سخت مشغول رقصیدنی...  پا میکوبی دیدنی... سوت میزنی تماشایی... درستشم همینه... تمام ابعاد شخصیتی خودتو پرورش میدی... من فدای تو کمک گرفتن از هر وسیله ای برای بلند کردن قد و هیکل...  حتی اگه اون وسیله چهار تا چرخ داشته باشه... با شنیدن جمله ی چقدر خوشگلی... یا خوشگل شو... یا هر چیزی تو این مایه ها  این شکلی میشی... همه جوره خوشگلی پسرکم... حتی اینطو...
8 دی 1391

19 ماهگی...

به نام خدا... بازم پست ماهگردت...   نوزدهمیش... نوزده ماه کی اومد و رفت خداااا واقعا دیگه نمیتونم لحظه به لحظه ی شیرین کاریات و ثبت کنم.... ولی سعی میکنم از تک تکشون لذت ببرم ... و تو حافظه م بسپرم... بعدشم محکم بغلت کنم... بعدشم تو منو ماچ کنی... ازون بوسه هایی که صورت مامان خیس بشه... آی میچسبه... جدیدا با کوچکترین اخم مامان سریع سرتو میذاری زمین... یا بر میگردی سمت دیوار... یعنی که ناراحتم و قهر کردم.. بعد از چند لحظه زیر زیرکی نگام میکنی تا ببینی هنوزم اخم کردم یا نه؟... این شکلک و اداها ادامه داره تا بزنم زیر خنده... فدای سرت... فدای یه تار موهای کم پشت و خوشگلت مادررررررر توی wc گوشوار م  و از گوشم کند...
5 دی 1391